در چسبندگی و رهائی
در آفتابِ دور از انتظارِ این روزِ پائیزی، این باغچه ابرازِ دیگر ای پیدا کرده. همین دیروز بود که سایۀ ابرهای درهم و ضخیم آنچنان فضای لابلای درختان را در خود پیچیده بود که احساس ای از تسلیم به اجبارِ فصلِ غم افزا مرا به کنجی از اطاقم سپرده بود و اتفاقات دردناکِ هربار به عبارتی دردناکتر از بارِ گذشته مرا به آنجا میکشاندند که بگویم "درد ما را نیست درمان". و هرچه وقایع را در ذهنم به مرور کشیدم بیشتر به فضای نا امیدی نزدیک شدم و تمام جمله های دلگرم کننده ای که در خودم تکرار میکردم انگار با لایه ای از ابر به آسانی به فراموشی رفته بودند. از یکطرف دردِ دیدن شقاوتها و فریبها، از طرفی اندوه از بزرگواری آنانکه با ابرازاتِ انسان دوستانه شان و انتقاد از ستمگران، با احساسی از خود شیفتگی، نشانگر دور از خود بودن، سرافرازانه به رفاه بی اقدامی نشسته اند، مرا به فضای تَنگِ نا امیدیِ بیشتر و ناتوانی سوق میدادند
و امروز؟ در گرمیِ این آفتاب از کنج ای که فرو رفته بودم بیرون آمده ام و بر سکو ای که از تابش آفتاب گرم شده نشسته ام. نسیم هم انگار با من مهربان است و لطافتی دارد که از تعریفِ خزان دور است. بخودم میگویم چه شده که اینطور به شوق آمده ام که حروفی بنویسم؟ بخودم میگویم من با این احساسِ فرح به احساس حزنِ دیروزی ام خیانت میکنم. آنهمه غصه و درد، دردِ منتشر، دردِ مشترک چه شد که با تابش ای از خورشید به باد رفت؟ انگار بادهای خورشیدی دستی در آن داشتند! بخودم میگویم دست از این بی اعتباری بردار و استوار به درد و غم بپرداز و آبروی دلسوختگان را با وقاحتِ برخاسته از شعاعی که معلوم نیست تا کی میپاید مَبَر. اما شعاع خورشید گرم میتابد و این پرسش که آیا چه صداقت ای است چسبندگی به یک حالت آنجا که مهمیزِ اثبات در دست گرفته ام؟ آیا اینکه خودم را در فضای غصّه بخواهم حال آنکه محیطِ فراهم آمده حرف از شادمانی دارد، علامت وفاداری است یا دوروئی و خیانت به احساسِ درونیِ این لحظه ام؟ میگویند فلانی متلّون است و دمدمی مزاج. و اینرا از صفاتِ ناپسند میدانند. آیا تو هم در تقبیحِ رنگارنگ بودن و تجریحِ زیستن در لحظه با خیل کم اندیشانِ سهل پسند همراه ای یا در این سخنان سؤالی در تو میجوشد؟
اکتبر ۲۰۲۶