مکثِ پائیز

بمن میگوید پائیز بازهم دارد میرسد. در صدایش حزنی نهفته که برایم حکایتی نه فقط خصوصی که همه جا گیر دارد. میگوید وقت آنستکه فکری برای گلدانهای نِشسته در حیاط بکنی. شمعدانی ها تحمّل این بارانِ تندِ بی امان را ندارند. من فکر میکنم که گلهای باغچه چطور؟ و میبینم که چطور اشتیاق ای را که در باغچه داشتم انگار از دست داده ام. از کاشتن و حَرس کردن و علفها را کندن و خاک را زیر و رو کردن تا به جنگ حشرات و انگلها رفتن. شاید نمیخواهم اینرا بخودم اذعان کنم پس کمتر به باغچه میروم، شمعدان ها را اگر بمن نگفته بود، شاید فراموش میکردم. و تمام این فرارم را از باغچه به گردن عراقی میاندازم که

سر برگ گل ندارم زچه رو روم به گلشن              که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفائی

حالا این تلنگرِ او که فکری برای گلدانها بکن مرا باین فکر می اندازد که بی وفائی از باغچه است یا از عراقی بوده و از منست که توانِ رویاروئی با افول باغچه را نداشت و ندارم؟

میگوید سری به باغچه بزن. نفس بِکش. برگها را در بغلت بگیر. زندگی کن. نقشِ برگها و رنگهایشان در خونم میچرخد و این آهنگ در ذهنم "ای برگ ستمدیدۀ پائیزی    آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی؟"

میگویم آنجا که درخت هم برگهایش را نفی میکند، من که هستم که برگ را در آغوش بِکشم؟ آن برگِ طرد شده دیگر جان ای ندارد که گرمی پوستم را حس کند، چرخشِ خونم، جریانی در آوندهایش نیست

میگوید از تو در تعجبم که بیشتر عمرت را با یادها سر میکنی. آن پدیدۀ دست نیافتنی و نزدیکتر به تو از خونت. و حالا خودت را چنان تخفیف میدهی که من چه باشم

میگویم شاید ذهن منهم مثل فروغ دارد "آرام آرام از خاطراتِ سبز تهی میشود"

میگوید او سبز زندگی کرد و پر شور و سرخ رفت و زنده ماند. و این برگها را که میگوئی در زیر پایت ریخته اند اینچنین زرد و سبز و سرخ، نه مطرود اند و نه فراری. پیک ای از درختان اند برای خاک که میگویند ما نه تنها در تو ریشه داریم، در شاخسارانمان هم هوای تو داریم "برباد اگر رود سرِ ما زان هوا رود" و این برگهای ما ادامۀ ماست در تو. و تو هم که مثل فروغ از سلالۀ درختانی، بید ای نیستی که از بادهای خزان بهراسی. گوش بده به هیاهوی پیچش بادهای برگ افکن و آشوبِ درونت، انگار پائیز ایستاده که در خود بنگرد لحظه ای ، تو هم لحظه ای مکث کن. مکث

سپتامبر ۲۰۲۶