از روزهای رفته و لحظه های مانده
دفتر سوم
“قسمت کوتاه ای ازشعر بلند ”باد و آتش
طلوع
در کنارِ شاخه
مکث کرده است
برگی میافتد
و خورشید
میشکند
صدایش
خوابهای
نداشته ام را
آشفته کرده است
در بیابانِ
پر گیاه
افکارِ خالی از تشکّلم را
در هوا
میپاشم
هوای داغ
بر سنگهای سرد
میشکند
و شکسته هایش
خونم را
صدا میکند
خیالش
مرا
بیدار کرده است
کسی
در خوابِ
شبانۀ
خورشید
شعله میریزد
کسی
خونِ
چرخندۀ
باد است
و
کسی
در کوچه های
سیمان
قصه های
لحظه هایِ
در ساعت نشسته
میخواند
و
با قهرمانانِ
سالهای
در شمارش
سرمیکند
“قسمت کوتاه ای از شعر بلند ”آبیِ سیمرنگ