دیار دور ، نگاه نزدیک

برگِ سرخ

بر شاخۀ منحنی

به گفتگوی

من وتو

رسید

ابر

آرام

زمانی

با ما

نشسته بود

صورتت

در آینه رفت

رفت

من ماندم

و

شاخۀ منحنی

و

.تارِ نور

کجاست

صحبتِ

لغزانِ

در عبور؟

پرنده میخوانَد

در ابر

با شتاب

تپه

در باران

و

برگ

و

باد

من

با شعر ای

…از وقتی

کیف بر پشت

کیف در دست

کیف

با بَندش

روی شانه ام

من

نشسته ام

مورّب

با هاشورهای

.گذشته

آتش ای بساز

در هجومِ باران

که دستهایش

پیر

هنوز زیباست

و

.چشمهایش

تصویر ای

بر آتش رفت

دستی

و

چشمی

خونِ

آتش بود


به آبی نگاه کن

تبخیرِ حباب

در نور

لحظه ای است


تا شعر هست

گلها

باز هم میرویند

و تو میخندی

تا شعر هست

خورشید می آید

و باران

و یاد تو

که

در هواست

در هواست