برگ خاکستری ، جوانه سبز
باران
ریخت
و من
خواب بودم
این خوابهای افسرده را
باران
نخواهد برد؟
در برابرِ
آخرین
بوی گُل
توانِ حرفم
نیست
اما گُل
آخرین
حرفش را زد
و
از کنارۀ
گلبرگها
گریخت
انفجارِ سؤال
در فضا
کدام حقیقت؟
حضور
در انفجارِ منظومه ها
یا
باز شدنِ گُل
وقتیکه باد
در برگها بود؟
لحظه های غروب
تا شب
طویل شد
روز اما
چه زود
رفت
فردا
دیگر
نه
جمع میشود
نه
تفریق
وقتیکه
لحظه
حاضر است
شتابِ
آب
به ماسه ها
برای چیست
یک لحظه بَعد
آرام
به خود
فرومیریزد
ضربۀ نگاهت
ِریزش
خونِ منست
در من
تو
با نگاهی
سکوت را
معمّای خون کرده ای
و آسان
چشمهایت را
میبندی
ِهجوم
پرنده ها
از درخت
با نبض پلکهایت
پیمان دارد