از روزهای رفته و لحظه های مانده
جلد اول
“قسمت کوتاه ای از شعر بلند ”کتیبۀ کاویان
ما
در لحظه های کلام
شعله کشیده ایم
و عصارۀ
جشن و
کتیبه را
حمل میکنیم
در باد
در لحظۀ
سنبل
و سبزه
جامِ تاریخی
از خاک
جوانه میزند
و خاکسترِ کاوه
آتشی است
که خاک را
روشن کرده است
اکنون
کمانِ سِحر آمیز ای
در دستانِ آرش است
که رازِ آنرا
در شهرِ پریشان
میدانیم
تیرِ حماسی
بر خاک
نمی افتد
و نیازِ درفش
به اهتزاز
آتش ای است
در باد
“قسمت کوتاه ای از شعر بلند ”از خورشید تا خاک
در صدای
خونت
آوای
نیلوفر است
که مرا
تا خاکِ اندوهگینم
کشانده است
باهم
در باغهای
افسوس
و
امید
راه رفته ایم
ودر خوابهایت
پوستم را
به
لبهایت
کشیده ام
اکنون
لحظۀ
سنبل
و
نرگس
به نیلوفر
ریخته است
و در پشتِ پلکهایت
نقوشِ
رنگینِ
منست