لحظه ای کنار درختان
در هیاهوی روز و شب، لحظه ای سکوت در کنارِ درختانِ این درختستان برایم حالتی از حزن و امید میسازد
حرفها و اشاراتِ مردمانِ در گذر از خیابانها،کافه ها، ادارات و کده ها هجوم ای است پرخاشگر، حیله گر، حسابگر و محتاط از جانب پیر و جوان، توانا و نا توان از مردان و زنان که گاه به حالتِ خستۀ فروافتاده ای بدل میشود و گاه به هجومِ خود باز میگردد. و میپرسم پس از گذشتِ هزاره ها آیا این بهترین زیست ای است که بشر برای خود ساخته از کشف آتش و گردونه تا گفتگوی دورادور و تصاویرِ آنالوگ و دیجیتال؟ آیا تغییر بدون انقطاع در عمق خصلت بشری چه احساساتِ نوینی فراهم آورده؟ چه کشفیاتی در بطنِ فلسفۀ زیست بارمغان آورده؟ چه سؤالاتی تکرار و تکرار و تکرار شده اند؟ کدام جهشِ ذهنی در شناختِ خود و درکِ فلسفۀ زیست؟ گفتند "هرکس بزبانی سخن وصف تو گوید" و "یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب کز هر زبان که میشنوم، نامکرّر است". آیا در کجای کار هستیم در طول تاریخِ آنچه تمدنِ بشری اش میخوانیم؟
پژواکِ موج گونۀ وزشِ برگها ذهن مرا از فضای سرد و متقاطعِ آن هیاهو به دنیای شاخه ها و شاخسارها میبَرَد. به ابرهای بی شتابِ مسافر که انگار صبورانه و متفکرانه بی محابا گذر میکنند و در گذرشان مرا به خود میکِشند. اینطور که بر تنۀ درخت ای بریده نشسته ام میگویم چه نیازی به سؤالِ مفهومِ زندگی؟چه نیاز ای به کشمکش درست و غلط و اثباتِ اینکه چه شد و چه نشد و چه باید میشد؟ اینکه کدام کس چه کرد یا نکرد؟
پرنده ای میخوانَد، برگ ای میافتد و نسیم در کنار من دور ای میزند و در لابلای شاخه ها گم میشود. میگویم این زندگی است که تجربه اش میکنی رها از هیاهو ها با پژواکِ حرکتِ برگها. پلکهایم را برهم میگذارم و از لابلای پلکهایم امید جوانه میزند. در محفل درختان میگویم این لحظه مفهومِ زیست منست. صدا ای میگوید "من از سلالۀ درختانم". پلکهایم را باز میکنم و دورادورم را درختان گرفته اند
جولای ۲۰۲۶